صد و پانزده

گر دوست بنده را بِـکُـشد یا بپرورد

تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست

صد و چارده

زِ چشمِ خویش گرفتم

قیاسِ کارِ جهان

که نقشِ مَــردمِ حق بین

همیشه بر آب است

صد و سیزده

گفتمش:گنج لطافت،رخ مه پیکر توست

گفت:خاموش..!

که بر گنج

سیه مارانند

صد و دوازده

صاحب آوازه در اقلیم گمنامی

منم

نام خود را از زبان هیچ کس

نشنیده ام

صد و یازده

اهل دنیا را-ز غفلت-

زنده می پنداشـــتم

خُــفته

دائم مُـردگان را زنده می بیند

به خواب

صد و ده

گویـــا تو برون می روی از سینه

وگرنه

جان دادن کَـــس

این همه دشوار نباشد

صد و نُه

مرا معانی کوتاه دل پسند نباشد

چو کَــر نمی شنوم

تا سخن بــلــنــد نباشد

صد و هشت

ایّام فِــراق چون به سر آمده است

من نیز به سوی تو به سر می آیم


صد و هفت

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درد دل کنم و دردسر شود

صد و شیش

زندگانی

سخت دشوار است با اسباب هوش

بی شعوری گر نباشد

کار مشکل می شود

صد و پنج

از آن به خاک نشستم

که آن کمان ابرو

مرا چو تیر سوی خود کشید و دور انداخت

صد و چار

گفتم:
زِ کار بُـــرد مرا خنده کردنت
خندید و گفت:
من به تو کاری نداشتم..!!

صد و سه

بر تواضع های دشمن،تکیه کردن ابلهی ست

پای بوس سیل
از پا افکنَـد
دیوار را

صد و دو

به پیغامی مرا دریاب اگر مکتوب ننویسی

که بلبل در قفس

از بوی گل

خشنود می گردد

صد و یک

شب وصل است و می نالم

که شاید چرخ پندارد که باز امشب
شب هجر است و
دیر آرد به پایانش

صد

گشایش نیست در پیشانی تخم امید من

گره در کار آب افتد

اگر در آسیا افتم

نود و نُه

از خسان

همّتِ کسان مَـطَـلب

که رخ و پیل

کارِ شـه نکند

نود و هشت

از گشتِ روزگار

سلامت مجوی

از آنک هرگز سراب پُــر نکند قَـربه* ی سقا

 

 

*قربه=مشک آب

نود و هفت

سوال کردی و گفتی:

بگو..!

که برده دلت را؟

دلم بده که بگویم جواب مسئله ی تو..!!

نود و شیش

گهی به وصل دهی وعده

گه به قتل،مرا

خوشا دمی که برآید

ازین دو کار

یکی

نود و پنج

صاحب دلی به مدرسه آمد ز خانقاه

بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم:میان عالِـم و عابد چه فرق بود

تا اختیار کردی از آن،این فریق را؟

گفت:آن گلیم خویش به در می برد ز موج

وین جهد می کند که رهاند غریق را

نود و چار

گفتم لب تو را که:

دل من تو برده ای..!
گفتا:
کدام دل؟
چه نشان؟
کِــی؟
کجا؟
که بُـرد؟
 
 

نود و سه

هر که آمد

نظری کرد و

خریدار نشد

گویی آیینه ای آویخته در بازارم

نود و دو

تَـــرک افیونی شبیه تو

اگرچه مشکل است

روی دوش دیگران

یک روز تَــرکت می کنم

نود و یک

دیوهای درون را سه دیو از دیگران خطر بیش باشد:
آلایش های طبع
وسوسه های مردم
بندهای عادت


گر بمانیم زنده
بردوزیم جامه ای کز فراق،چاک شده
ور نمانیم..عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده

در ضمن

همه بردند آرزو در خاک
خاک دیگر چه آرزو دارد؟