نود

به طفل مظلوم کربلا



از شدّت گریه..چشم اگر می سوزد

از بی آبی،حلق و جگر می سوزد

هم حلق "علی اصغر" و هم چشم "رباب"

"آتش که گرفت،خشک و تر می سوزد*"



*:از آتش کوبنان...(اینجا)

هشتاد و نُه

به نیمه ی پُـر لیوان بچسب لوط..!

که قومت هر آن چه داشته باشد

حرامزاده ندارد

هشتاد و هشت

گر مزاجِ خامِ ظالم

پخته‌کار افتد

بلاست

ورنه دارد طبع‌ِ گل،چندان که باشد خار سبز 

هشتاد و هفت

تنگ چشمی بین

که بر خوانِ مُحیطِ بیکران

هر دو دست خود ز خِـسّت بر گلو دارد

 

 

 

 

صدف..!

هشتاد و شیش

بَـدی مکن

که درین کشتزارِ زود زوال

به داسِ دهر

همان بِـدرَوی که می کاری..!

هشتاد و پنج

آخر

همه کدورت گلچین و باغبان گردد بَـدَل به صلح

چو فصل خزان رسد

هشتاد و چار

گفتی که:جام می بِــشِــکن..!

:چون توان شکست؟

-جامی که پشت لشکر غم،زان شکسته ایم-

هشتاد و سه

آرزوی بوسه از ساقی

نه حــدِّ چون من است

مستم و با ترس می بوسم لب پیمانه را

هشتاد و دو

اوراق کهنه کِــی به می کهنه می رسند؟

ذوقی که در پیاله بُـود،در رساله نیست

هشتاد و یک

پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری

مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند

هشتاد

اندر غزلِ خویش،نهان خواهم گشتن

تا بر لبِ تو بوسه زنم

چون ش بخوانی

هفتاد و نُه

گرفته ننگِ گرفتن

چنان زبان مرا که عار دارم

اگر از کسی خبر گیرم

هفتاد و هشت

یارم به خواب ناز و

من چشمم به شادی می پرد

ترسم که این پرواز چشم

از خواب بیدارش کند

هفتاد و هفت

شرح حال همه عُــشّاق توام

کاش این قوم

به کبوتر

عوض نامه ببندند مرا

هفتاد و شیش

استثنائن این بار متن(که خود شعری ست بی پایان)

روزی کسی در جلسه ی درس مولانا وارد آمد و خبر از دیدار شمس داد.
جلال الدّین که دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود،قبای ارزشمند خود را به او عطا کرد
یکی از شاگردان به اعتراض برخاست و بر سادگی مولانا آشفت و گفت:خود می دانی که این اخبار دروغ است،چرا خلعت به دروغ می دهی؟
مولانا فرمود:"آن ها را به سبب دروغشان دادم،چون راست گفتی،جان دادمی."

هفتاد و پنج

حدیث بحر فراموش شد

که دور از تو ز بس گریسته ام

آب برده دریا را

هفتاد و چار

برآید از تن من ناله

گر بخارم تن

بدان مَـثابه که مطرب زند به تار انگشت

به تلخکامی ایّام شاد باش و مزن

به شهد کاسه ی هر سفله

زینهار انگشت

هفتاد و سه

زاهدان را توبه دادیم و حریفان را شراب

ما در این میخانه

با گبر و مسلمان








ساختیـــم

هفتاد و دو

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت


اینجا کامل بخوانید

هفتاد و یک

غفلتم

تعمیر آگـاهی است

-دیـدم بـارها-

چشم خواب آلود من

بیدار می سازد مرا 

هفتاد

دعای مردن من می کنی

چه حاجت آن؟

بقــای هجــر تو بادا

مکن دعای دگر

شصت و نُه

نالم ز جفای تو و دارم به دعا دست

کان ناله مبادا که اثر داشته باشد

 

شصت و هشت

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می ناید

وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

شصت و هفت

سِفله چون دستش قوی گردد

زبون کُش می شود

حرص هر جا غالب آمد

لقمه از سائل گرفت

شصت و شیش

حال من

حال اسیری ست که هنگام فرار

یادش افتاد کسی منتظرش نیست




نرفت..!