صد و چهل

چون خانه ی ویران شده بر رهگذر سیل

در طالع ما رفته که

آباد نگردیم

صد و سی و نُه

آن کس که مایه دار بُــوَد

خودنمای نیست

هرگز کسی

گلی به سر باغبان ندید

صد و سی و هشت

دستم از تنگی دل

وقف گریبان شده است

یاد آن روز که

در گردن جانانم بود..!

صد و سی و هفت

جان به لب دارم و تلخ است دهان

پنداری

حرف شیرینی جان هم غلطی مشهور است..!!

صد و سی و شیش

غبار خاطر او گشته ام از ناتوانی ها

گر اندک قوّتی می داشتم

می رفتم از یادش

صد و سی و پنج

به خواب بود

رُخش خواستم نظاره کنم

صدای پای خیالم نمود بیدارش

صد و سی و چار

ما ز افتادگی

از بس ز زمین پَـــست تریم

سایه ی ما همه جا بر سر ما می افتد

صد و سی و سه

ایّوب کجاست؟

تا از او وام کنم صبری

که موافق فراموشی توست

صد و سی و دو

گفت:جای من کجا لایق بُــوَد؟

گفتم:به دل

گفت:می خواهم جُز این جای دگر

گفتم:به چَــشم..!

صد و سی و یک

بر ما

چه ستم ها که نرفت از تن خاکی

چون ریشه دویدیم و

به جایی

ن

ر

س

ی

د

ی

م

صد و سی

به ضعف و قوّتِ بازوی عشق حیرانم

که کوه می‌کَند و

دل نمی‌تواند کَند

صد و بیست و نُه

هم چنانت ناخن رنگین گواهی می دهد

-بر سر انگشتان- که در خون عزیزان داشتی
 

 

 

 

 
بر روی سعدی کلیک کنید تا دریچه ای بر شما باز شود که بسیار جالب است و نگاهتان را به او تغییر می دهد.

صد و بیست و هشت

در جنبش پیراهنت از خود رفتم

بوی تو مگر داروی بی‌هوشی داشت؟

صد و بیست و هفت

تنگ است بر او هر هفت فلک

چون می رود او در پیرهنم؟

صد و بیست و شیش

نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید؟

تو

گر آیی

طرب آید

بهشت آید

بهار آید

صد و بیست و پنج

بهار

موسم عشق است و عهد بستن یاران

تو خود چه سنگدلی!

عهد در بهار شکستی

 

 

 

به یادش،که تازه می ماند همیشه

صد و بیست و چار

یا وفا

یا خبر وصل تو

یا مرگ رقیب

بُــوَد آیا که فلک زین دو/سه کاری بکند؟

صد و بیست و سه

نیامدی..

که مبادا بمیرم از شادی
بیا که
مرگ
بِـــه از انتظار می باشد

صد و بیست و دو

خدنگ طعنه،دایم سوی تیرانداز برگردد

کسی را قدر مشکن

گر نخواهی کم بها گردی

صد و بیست و یک

خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم

پر رنگ کن به خاطر من

این نکات را

صد و بیست

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد

غم عشقش ده و

عشقش ده و

بسیارش ده

صد و نوزده

رو در خرابی است ز بس وضع روزگار

روز گذشته را همه کَــس یاد می کند

صد و هجده

در دیار ما
مصیبت دوستی عام است
عام
گر چراغی مُــــرد در یک شهر
ماتم می شود

صد و هفده

چو خاک

-اگر چه ندارد وجود من قدری-

برای کوری دشمن

نگاه دار مرا

صد و شانزده

فرصتم کی شد؟

که گیرم دامن وصلی به کف

از گریبان دست اگر برداشتم

بر سر زدم