دیباچه

سلام
نظرات تون رو اینجا می خونم و جوابگو خواهم بود
۵ نظر

صد و شصت و چار

منّت ز دستگیر کشیدن، کُشنده است

ضعف آنچنان خوش است که نتوان عصا گرفت

صد و شصت و سه

ز بس زهد و ریا در معرضِ بیع و شَری آری
به روزِ جمعه مسجد، جمعه‌بازاری است پنداری! 

صد و شصت و دو

بس که حرفِ حق کسی، در دهر نتواند شنید 
گیرد اوّل در اذان گفتن، مؤذّن گوش را

صد و شصت و یک

از نخستین دم زاییده شدن

با من بود
گریه‌ام نیز به اندازه ی من سنّ دارد

صد و شصت

مانند جام می که به گردش فتد به بزم
صدجا دلم ز دست تو نامهربان پر است

صد و پنجاه و نُه

سخت دل بستگئی داشت به بالم، صیّاد

تا نشد بالِش او پُر ز پَرم

خواب نکرد

صد و پنجاه و هشت

پایش ز حنابندی شب

چون پر زاغ است

تاریک شدن لازمه ی پای چراغ است

صد و پنجاه و هفت

در چشم پاک‌بین نبود رسم امتیاز   
در آفتاب

سایه‌ی شاه و گدا

یکی ست

صد و پنجاه و شیش

از بستگی کار

در این روزگار تنگ

چیزی اگر گشاده شود

دست سائل است

صد و پنجاه و پنج


دل تنگ و

دست تنگ و

جهان تنگ و

کار تنگ
از چارسو گرفته مرا روزگار

تنگ

صد و پنجاه و چار

مرگ در پیش است!

چند از عمر می گیری خبر؟

راه را می بینی

از فرسنگ می پرسی نشان؟

صد و پنجاه و سه

می بــرَد آخر تو را خواب عدم

غافل مشو

آمد و رفت نفَس ها

جنبش گهواره است!

صد و پنجاه و دو

گر

دل

این -مخزن کینه- ست که مردم دارند

هر که یک دل شکند

کعبه ای آباد کند..!

صد و پنجاه و یک

نیست جز افسوس خوردن حاصلِ کشتِ جهان
آسیا گردانیِ ما

دست

بر هم سودن است

صد و پنجاه

حدیثِ شوقِ خود

دائم

از آن با باد می گویم

که بر گوشش

کسی

گر میرساند

بــــــاد

خواهد بود

صد و چهل و نُه

گفتی که:

شاهکار شما در زمانه چیست؟

بالله..!

که زنده بودنِ ما

شاهکار ماست...!!

صد و چهل و هشت

شاید آن رویِ فلک بهتر از این رو باشد
پشت این آینه بر جانب ما افتاده‌ست!

صد و چهل و هفت

زاهدان عصر ما،معیار حقّ و باطلند

هر چه را مُـــنکر شوند این قوم

 

 

باور می کنم..!

صد و چهل و شیش

چندین غمِ مال و حسرت دنیا چیست؟

هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟

این یک نفسی که در تنت عاریتی ست

با

عاریتی

عاریتی

باید زیست..!!

صد و چهل و پنج

یک دانه ی اشک است روان

بر رخ زرّین

سیم و زر ما

شُـــکر که اندوختنی نیست

 

 

 

+ برای این روزای پر از نگرانی و بیماری

صد و چهل و چار

به من که سوختم از داغ مهربانی خویش

فِـــراق و وصل تو نامهربان

چه خواهد کرد؟

صد و چهل و سه

هزار دل شکند

تا یکی درست کند

فلک

طبیعت شاگرد شیشه گر دارد

صد و چهل و دو

خون ریختن

به ناحق و

با غیر ســـــاختن

امروز می توانی

فردا چه می کنی؟

صد و چهل و یک

سر خواسته ای

به دست کَــس نتوان داد

می آیم و

بر گردن خود می آرم

صد و چهل

چون خانه ی ویران شده بر رهگذر سیل

در طالع ما رفته که

آباد نگردیم