!..اینجا چراغی روشن است

هر چند تن به پیام رسان ها ندادم و فضای وبلاگ برام خیلی دوست داشتنی تره،با این حال با اصرار دوستی مهربان،کانالی(نغز و مغز @naghzmaghz t.me/joinchat/AAAAAFIplfZQDllobDrUNA) رو که در تلگرام ساخته،زیر بغلش رو گرفتم و کمکش می کنم.خوشحال میشیم که شما هم دستش بگیرید و پا به پا،راه رفتن بیاموزیدش.
فکر کنم خوشتون بیاد و اگه اومد،معرفی ش کنید.هنوز نوپاس

سلام
نظرات تون رو اینجا می خونم و جوابگو خواهم بود

خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم

پر رنگ کن به خاطر من

این نکات را

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد

غم عشقش ده و

عشقش ده و

بسیارش ده

رو در خرابی است ز بس وضع روزگار

روز گذشته را همه کَــس یاد می کند

در دیار ما
مصیبت دوستی عام است
عام
گر چراغی مُــــرد در یک شهر
ماتم می شود

چو خاک

-اگر چه ندارد وجود من قدری-

برای کوری دشمن

نگاه دار مرا

فرصتم کی شد؟

که گیرم دامن وصلی به کف

از گریبان دست اگر برداشتم

بر سر زدم

گر دوست بنده را بِـکُـشد یا بپرورد

تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست

زِ چشمِ خویش گرفتم

قیاسِ کارِ جهان

که نقشِ مَــردمِ حق بین

همیشه بر آب است

گفتمش:گنج لطافت،رخ مه پیکر توست

گفت:خاموش..!

که بر گنج

سیه مارانند

صاحب آوازه در اقلیم گمنامی

منم

نام خود را از زبان هیچ کس

نشنیده ام

اهل دنیا را-ز غفلت-

زنده می پنداشـــتم

خُــفته

دائم مُـردگان را زنده می بیند

به خواب

گویـــا تو برون می روی از سینه

وگرنه

جان دادن کَـــس

این همه دشوار نباشد

مرا معانی کوتاه دل پسند نباشد

چو کَــر نمی شنوم

تا سخن بــلــنــد نباشد

ایّام فِــراق چون به سر آمده است

من نیز به سوی تو به سر می آیم


رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درد دل کنم و دردسر شود

زندگانی

سخت دشوار است با اسباب هوش

بی شعوری گر نباشد

کار مشکل می شود

از آن به خاک نشستم

که آن کمان ابرو

مرا چو تیر سوی خود کشید و دور انداخت

گفتم:
زِ کار بُـــرد مرا خنده کردنت
خندید و گفت:
من به تو کاری نداشتم..!!
بر تواضع های دشمن،تکیه کردن ابلهی ست
پای بوس سیل
از پا افکنَـد
دیوار را

به پیغامی مرا دریاب اگر مکتوب ننویسی

که بلبل در قفس

از بوی گل

خشنود می گردد

شب وصل است و می نالم
که شاید چرخ پندارد که باز امشب
شب هجر است و
دیر آرد به پایانش

گشایش نیست در پیشانی تخم امید من

گره در کار آب افتد

اگر در آسیا افتم

از خسان

همّتِ کسان مَـطَـلب

که رخ و پیل

کارِ شـه نکند

از گشتِ روزگار

سلامت مجوی

از آنک هرگز سراب پُــر نکند قَـربه* ی سقا



*قربه=مشک آب

سوال کردی و گفتی:

بگو..!

که برده دلت را؟

دلم بده که بگویم جواب مسئله ی تو..!!