!..اینجا چراغی روشن است

سلام
نظرات تون رو اینجا می خونم و جوابگو خواهم بود

مرگ در پیش است!

چند از عمر می گیری خبر؟

راه را می بینی

از فرسنگ می پرسی نشان؟

می بــرَد آخر تو را خواب عدم

غافل مشو

آمد و رفت نفَس ها

جنبش گهواره است!

گر

دل

این -مخزن کینه- ست که مردم دارند

هر که یک دل شکند

کعبه ای آباد کند..!

نیست جز افسوس خوردن حاصلِ کشتِ جهان
آسیا گردانیِ ما

دست

بر هم سودن است

حدیثِ شوقِ خود

دائم

از آن با باد می گویم

که بر گوشش

کسی

گر میرساند

بــــــاد

خواهد بود

گفتی که:

شاهکار شما در زمانه چیست؟

بالله..!

که زنده بودنِ ما

شاهکار ماست...!!

شاید آن رویِ فلک بهتر از این رو باشد
پشت این آینه بر جانب ما افتاده‌ست!

زاهدان عصر ما،معیار حقّ و باطلند

هر چه را مُـــنکر شوند این قوم

 

 

باور می کنم..!

چندین غمِ مال و حسرت دنیا چیست؟

هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟

این یک نفسی که در تنت عاریتی ست

با

عاریتی

عاریتی

باید زیست..!!

یک دانه ی اشک است روان

بر رخ زرّین

سیم و زر ما

شُـــکر که اندوختنی نیست

 

 

 

+ برای این روزای پر از نگرانی و بیماری

به من که سوختم از داغ مهربانی خویش

فِـــراق و وصل تو نامهربان

چه خواهد کرد؟

هزار دل شکند

تا یکی درست کند

فلک

طبیعت شاگرد شیشه گر دارد

خون ریختن

به ناحق و

با غیر ســـــاختن

امروز می توانی

فردا چه می کنی؟

سر خواسته ای

به دست کَــس نتوان داد

می آیم و

بر گردن خود می آرم

چون خانه ی ویران شده بر رهگذر سیل

در طالع ما رفته که

آباد نگردیم

آن کس که مایه دار بُــوَد

خودنمای نیست

هرگز کسی

گلی به سر باغبان ندید

دستم از تنگی دل

وقف گریبان شده است

یاد آن روز که

در گردن جانانم بود..!

جان به لب دارم و تلخ است دهان

پنداری

حرف شیرینی جان هم غلطی مشهور است..!!

غبار خاطر او گشته ام از ناتوانی ها

گر اندک قوّتی می داشتم

می رفتم از یادش

به خواب بود

رُخش خواستم نظاره کنم

صدای پای خیالم نمود بیدارش

ما ز افتادگی

از بس ز زمین پَـــست تریم

سایه ی ما همه جا بر سر ما می افتد

ایّوب کجاست؟

تا از او وام کنم صبری

که موافق فراموشی توست

گفت:جای من کجا لایق بُــوَد؟

گفتم:به دل

گفت:می خواهم جُز این جای دگر

گفتم:به چَــشم..!

بر ما

چه ستم ها که نرفت از تن خاکی

چون ریشه دویدیم و

به جایی

ن

ر

س

ی

د

ی

م

به ضعف و قوّتِ بازوی عشق حیرانم

که کوه می‌کَند و

دل نمی‌تواند کَند